| شاعرانه ها |
من از هجوم هجا های عشق می ترسم
|
پیوندها
طراح قالب
|
ثانیهها در گذرند تو چرا سکوت کردهای؟ سکوت زمانه بس نیست؟ خاموشی فریادهای به زنجیر شدهای تلنگر یک نگاه تو را عاجزند بگو، بگو که در این سرای جز من و تو کس نیست ثانیهها میگذرند و تو همچنان خیره به یک آواز تمنای چه چیز شوکت صدایت را کم کرد؟ که نگاهت دیگر در به روی آغوش من نمیگشاید چه بود که ما را در این سرای گم کرد؟ خنکای باد پاییزی بود؟ چک چک ناودانی بود؟ -در پی خستگی آن همه روز- و شاید عطر ریحان بعد از ظهر در کوچه باغ نزدیک! هر چه که بود و هر که بود از آن همه نرگس صبح که به اولین نگاهت هدیه کردم، کمتر بود نبود؟ بیا برگردیم به دشت شقایقها بیا تا برسیم به قلهی همصدایی همصدایم باش باز نگاهت را ارزانی دار تا بخوانم راز تا بگویم آواز شعر از دوست خوبم ناصر
زندگی سخت است خطر کن
وارد بازی شو چه چیز از دست می دهی با دست های تهی آمده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت نه چیزی نیست که از دست بدهیم فرصتی بسیار کوتاه به ماداده اند تا سرزنده باشیم تا ترانه زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید آری اینگونه است که هر لحظه مغتم است
زیر این آسمان ابری به معنای نامش فکر می کند گل آفتابگردان
دریای بزرگ دور
یا گودال کوچک آب زلال که باشی آسمان در توست
مرا به من بگذار
به خویشتن بگذار من و تلاطم دریا تو و صلابت سنگ من و شکوه تو ای پرشکوه خشم آهنگ من وسکوت وصبوری؟ من وتحمل دوری؟ مگر چه بود محبت که سنگ سنگش را به سرم زدم با شوق؟ من از هجوم هجاهای عشق می ترسم امید بی ثمری دردلم خانه کرده ست به دشت و باغ وبیابان به برگ برگِ درختان و روح سبز گیاهان گر از کمند تو دل رست دوباره آوردم ایمان که عشق بیهوده است مرا به خود بگذار مرا به خاک بسپار کسی؟ نه هیچ کسی را دیگر نمی خواهم خوشا صفای صبوحی صدای نوشانوش ز جمله می خوران خوشا شراب وترنم باران شرار گلی برای کبوتر گلی برای بهاران گلی برای کسی که مرا به خود می خواند ز پشت نی زاران
چرا باز هم غم؟ چرا باز دلشوره های دمادم ؟
پسینگاه جمعه همان لحظه های هبوط همان وقت میلاد آدم
اما با این همه تقصیر من نبود که با این همه . . . با این همه امید قبولی در امتحان ساده ی تو رد شدم اصلاً نه تو نه من ! تقصیر هیچکس نیست از خوبی تو بود که من بد شدم وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه ی یأس می آید وقتی یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف که بخوانی نان اسـت
خسته ام از این کویر،این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف ، با دهای بی طرف ابرهای سر به راه ، بید های سر به زیر ای نظاره ی شگفت ! ای نگاه ناگهان ای هماره در نظر ! ای هنوز بی نظیر ! آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب در دیار خویشتن با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر این تویی در آن طرف پشت میله ها رها این منم در این طرف پشت میله ها اسیر دست خسته مرا مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر ! خسته ام از این کویر
یـک دهـان دوبـاره عـشـق را بـخوان آســمان ! بـــاران بــرای چـه ایـن هـمـه دوســت مــی دارم آواز غـم انـگــیز جــهان اـین گـریـه ی یـکریز آسـمان بـاران را ؟!
تقصیر من که نیست تو عاشق نمی شوی این عادت بدی است تو عاشق نمی شوی اسـم تـو را بــــــــه واحـد رایـانـه داده ام پر شد تمام لـیـست تـو عاشــق نمی شوی شاید خدا بر روی تو کم کـــار کرده است چیز کمی که نیست تو عاشــق نمی شوی توی خــودت هم کــه بروی نــوشـته اسـت آقـا!کـجا!بایـسـت!تو عاشـــق نمی شــوی بازگشته اند دردهای قدیمی تصویرهای تاریک از من در آینه از من در خوابها این بار می خواهم تکه تکه تکه کنم خود را تا دوباره دست کسی شاید . . . نه ! این پازل را هزار بار هم که بچینی همان می شود خیره بر کره ی کوچک دوباره حساب کرد جایی برای جنگل بی انتها نبود جایی برای دریایی که هر جا می روی به پایانش نمی رسی چشمهای تو را آفرید
ما در عصـر احتمال به سر می بریم
در عصـر شک و شاید در عصـر پیش بینی وضع هوا از هر طرف که باد بیاید در عصـر قاطعیت تردید عصـر جدید عصـری که هیچ اصلی جز اصل احتمال ، یقینی نیست اما من بی نـــــــــــام تـو حـتـی یک لحظه احتمال ندارم چشمـان تو عین اـلیـقیـن مـن قطعیت نگاه تو دین من است من از تو ناگزیرم من بی نام ناگزیر تو می میرم بــــــه شــــــانــــــه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی بـه چـه دل خــوش کرده ای تـــــــــــــــکــا نــــدن برف ازشـاـــه هـای آدم بـــرفــی شاید تمام قصه مـا ایـن ســـه جــــمله بود آشوب بـودی آمـدی و رد شـدی ، همـــین من سطحی از تـرک شـده بودم که بشکنم تو آخـریـن تلنگر این سـد شـدی ، همـــین هـرگـز تـو انـتـخاب نکـردی مـرا ، فـقـط گاهی بر این دو راهه مردد شدی ، همین حـذف بـیـای قـافـیه هـا کــــــار تـو نـبـود تو بـاعـث ردیـف نـیـامـد شـدی ، همـــین حـرفـی کـه در دقــایـق زخــمی انـتـظـــار تـیـر خــلاص را بــه دلــم زدی ، همـــین بـا ایـن هـمـه شـکایـتـی از تـو نـمی کــنـم تنها قبول کن که کمی بد شدی...همـــین ! فرصتی نمانده است بیا همدیگر را بغل کنیم فردا یا من تو را می کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست همین چند سطر... دنیا به همین چند سطر رسیده است به این که انسان کوچک بماند بهتر است به دنیا نیاید بهتر است اصلاً این فیلم را به عقب برگردان آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور آنقدر که عصا ها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین... زمین... نه ! به عقب تر برگرد بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد شاید... تصمیم دیگری گرفت
دختران شهر
به روستا فکر می کنند دختران روستا در آرزوی شهر می میرند مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند کدام پل درکجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟ سه شنبه ، چرا تلخ و بی حوصله سه شنبه ، چرا این همه فاصله سه شنبه ، چه سنگین چه سرسخت فرسخ به فرسخ سه شنبه ، خدا کوه را آفرید
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پراز رد پای دقایق نبود اگر ذهن آیینه خالی نبود اگر عادت عابران بی خیالی نبود اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس می توانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطرسپارد اگر آسمان می توانست یکریز شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد اگر رد پای نگاه تو را بادو باران از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد و می شد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم و از آسمان پس بگیریم اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی ریخت اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد اگر کوه ها کر نبودند اگرآب ها تر نبودند اگر باد می ایستاد اگر حرف های دلم بی اگر بود اگر فرصت چشم من بیشتر بود اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم
از تمام رمز و راز های عشق
جز همین سه حرف جز همین سه حرف ساده ی میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود من سرم نمی شود ولی.. راستی دلم که می شود دست عشق از دامن دل دور باد الهی به زیبایی سادگی |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by hojoomeheja.Blogfa.com